رضا امیرخانی، دست همسفرانش را گرفت و رفت در دیار پرخطری كه با خطوط مرزی "مید این بریطانیای كبیر" از مام میهن جدا افتاده است و در آتش اختلاف قومی و مذهبی می سوزد.

امیرخانی عزیز! آن چنان چشم هایم را باز كردی كه بعید است بتوانم حتی زوركی آن را بر این حقیقت تلخ ببندم. آن چنان از جوان مردی برادران افغان گفتی و خوب توصیفشان كردی آن خوبان جدا افتاده را كه دلم هوای هرات و مزار را كرد، شدید.

اگر نگران همسفرانت نبودم، آرزو می كردم دو سه هفته دیگر می ماندی و باز هم می گفتی از آن دیار مردانگی، از بلاكش هندوكش.

دلم به حال خودمان و خودشان می سوزد از بی حالی مدیریت سه لتی، كه نتوانسته است ارتباط سازنده ای با آن طرف این مرز ساختگی برقرار كند. هر چند، این مدیریت سه لتی، ذلتی به بار نیاورد و نان مستخدمینش را بدهد هنر كرده است.

رضا امیر خانی! دلم سوخت آن وقت كه تو دلت سوخت در آن دیار، چشمانم گریان شد، آن موقع كه تو گریستی، مغزم سوت كشید آن زمان كه تو انگشت حیرت به دهان گرفتی و روحم پرواز كرد آن وقت كه تو پریدی در هوای جوانمردی جوانمردان دیار ستم كشیده، بلاكشان هندوكش.

خدا قوت عزیز برادر.

یا علی