"سلام من به مدینه، به آستان رفیعش، به مسجد نبوی، به لاله های بقیعش، سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش، سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش، نشسته باز دلم پشت درب بسته ی آنجا، گرفته باز دلم بهر قبر مخفی زهرا... مدینه منزل قرآن، مدینه محفل قرآن، درون دل خبر داری، تو از درد دل قرآن، مدینه شهر پیغمبر..."
نمی دانم چرا دلم هوای مدینه کرد این روزهای آخر ماه صیام، یاد شهریور هشتاد شمسی افتادم. از مسجدالنبی،ظهرها، که بیرون می زدیم، فاصله مسجد تا بقیع را بدون صندل نمی توانستیم برویم، زمین داغ و سوزان بود. عصرها که خنک می شد، پا برهنه می رفتیم، اما ظهرها...
حالا که دستم نمی رسد، حالا که دور است دیدار، دلم می خواهد بروم و با پای برهنه در داغترین دمایش، پا بگذارم بر سنگفرشهایی که می گویند قبر مخفی حضرت مادر (س) اینجا هاست. دلم سوختن می خواهد...